بعد از رفتن جومونگ موگول به هیوبو و اویی میگه شما نگران جومونگ نیستن نمیخواید برین دنبالش اوناهم میرن پیش سوسونو و نگرانی در مورد صاحبشون رو ابزار میکنن سوسونو هم میگه جومونگ به سونگ ینگ قول داده تنهایی بره اگه شما برین بهانه دست سونگ ینگ میدن فعلاً باید صبر کنیم ببینیم چی میشه
بعد از جلسه سوسونو خیلی نگران جومونگه سایونگ بهش میگه مطمئنی اون بر میگرده سوسونو میگه هم نه چون سونگ ینگ آدم حقه بازیه و خدا میدونه چه میخواد بکنه و هم اره چون یه حسی بهم میگه اون میتونه سونگ ینگ رو قانع کنه .خدایان از اون محافظت میکنن ندیدی از جنگ با اون فرمانداریها برگشت
جومونگ هم میرسه بیرو که همون اول دم ورودی خلع سلاحش میکنن و میبرنش داخل که سربازها محاصرش میکنن ،جومونگ هم بدون سلاح شروع میکنه به شلنگ تخته زدن (در اینجا بدلکار نداشته و همه اجراییات خودش بوده )
کماندارها آماده میشنه تا کار جومونگ رو تمام کنن سونگ ینگ هم میاد اونجا و کار جومونگ رو که میبینه از کشتنش پشیمون میشه و میگه تو فرماندهی چطور همچین خریتی کردی اومدی اینجا نگفتی سرتو زیر آب کنم (مثلاً با این کارها میخواست امتحانش کنه که چند تا از سربازهاشو به کشتن داد) جومونگ میگه من مثل مرد تنهایی اومدم اینجا تا باهم حرف بزنیم ولی تو چی سر قولت نموندی و نامردی کردی
طرفین سر میز مذاکره میشن و سونگ ینگ میگه تو یه بیگانه برای چی اومدی تو امور جولبون دخالت میکنی این همه جلوی منو گرفتی حالا هم با اینکه میدونستی ممکنه کشته شی اومدی اینجا حرف حسابت چیه جومونگ میگه من اومدم با زبون خوش اینجا رو بگیرم چون خدایان سفارش کردن بدون خونریزی اینجا رو از دست هانیها نجات بدم تو هم حرف گوش کن هانیها بدرد شما نمیخورن سونگ ینگ میگه جمع کن ببینم این حرفها رو حتماً خدایان بهت گفتن که من و بیرو تسلیم تو بشیم که هانیها بابامون رو در بیارن جومونگ هم شروع میگنه دودوتا چهار تا کردن و میگه تو بیا با ما باش تا حساب هانیها رو برسیم و یه کشور بزنیم تا تو هم به آرزوهات برسی سونگ ینگ میگه که اینطوریهاست و دستور میده یه سینی با دو تا پیله بیارن و میگه حالا که اینقدر خدا خدا میکنی برامون یکی از این پیاله ها سمیه تو اونو نخور جومونگ با اعتماد به نفس مثال زدنی هر دو تا میره بالا ( که در همین موازات زمانی در اردوگاه نگرانی به سوسونو الهام میشه ) و میگه منو امتحان میکنی حتی اگه دو تا پیاله ها سمی بودن هم میخوردم چون وجودشو دارم پای حرفم وایستم حتی اگه با مردن من بیرو به ما بپیونده حالا چه کاره ای که سونگ ینگ میگه من فکر میکنم خبرشو بهت میگم
اونطرف در اردوگاه همه حسابی نگران دیر کردن جومونگند و میخواد برن سراغش که جومونگ سرو کله اش پیدا میشه و همه خوشحال میشن مخصوصاً سوسونو که درجه خوشحالیش از همه بیشتره
سونگ ینگ هم فکرهاشو میکنه و بعد از جمع و ضرب کردن اتفافات افتاده که نه تسو بهش کمک میکنه و نه یانگ جو به این نتیحه میرسه که با جومونگ صلح کنه
خلاصه بلند میکنه میره اردوگاه و به جومونگ میگه اومدم باهاتون متحد بشم که همه سرود شادی سر میدن مخصوصاً سوسونو که در نخیله اش نمیتونست تصور کنه روزی سونگ بهش احترام بزاره از خوشحالی داره ذوق مرگ میشه و بال در میاره .خوب شد جومونگ به دادش رسید چون داشت از عقده میمرد
سایونگ میره گیرو و خبر رو به یون تابال و بقیه میرسونه که اوناهم حسابی خوشحال میشن میرن مقدمات مراسم اتحاد رو فراهم کنه . موپالمو از موسونگ که سر این موضوع شرط بسته بودن طلبشو میگیره رییس پیل هم میگه شماها از سنتون خجالت نمیکشین تو این وضعیت مثل بچه کوچیکها نشستین شرطبندی کردین بی خود نیست صدای گلنگ گروتون میاد ولی هنوز زن بهتون ندادن و از اونجا میره موپالمو میگه من یه روز حال اینو میگیرم
اعلامیه ها زده میشه و بوبونو هم سعی میکنه از طریق مهارتش وارد ارتش بشه
داوطلبها تو اردوگاه تست میدن که بوبونو هم بینشونه و روفت تک تک بدبختها رو میاره
language











































































