عالیجناب کیم هم یک قاصد میفرسته به چانگهی و قاصد میکه که عالی جناب از من خواسته  که شما را تا پایتخت همراهی کنم  و ایشون این نامه را برای شما دادند . گونگ بوک نامه را میخوانه و میگه عالی جناب از من خواسته که به پایتخت برم و اسمم را وارد لیست افراد شایسته کنه و بهم یک مقام

خوب بده ولی من نمیتونم اینها را قبول کنم .گونگ بوک به چانگ گیوم و ارباب جو میگه ولی شما باید برید اونجا چون ایشون اسم شما را وارد اون لیست کرده و میخواد بهتون مقام بده

 

 

 

 

ارباب جو هم از این کار گونگ بوک ناراحت میشه و میگه اون چشه چرا این کار را میکنه .رییس موچانگ هم میگه اگه گونگ بوک می خواست اسمش وارد لیست بشه خوب توی مراسم تاج گذاری شرکت میکرد و به چانگهی نمی یومد . رییس موچانگ و یون هم به چانگ گیوم و  ارباب جو تبریک میگند که ارباب جو میگه خیلی خوب دیگه کافیه

 

 

ارباب جو و چانگ گیوم به پایتخت میرند و فرستاد هم نامه گونگ بوک را به شاه میده .شاه کیم میگه من گفتم خودشو بیارید چرا نامه اش را اوردین که ارباب جو میگه عالیجناب کنسول جانگ گفته که نمیخواد در سیاست شرکت کنه و حیلی از شما هم معذرت خواسته که شاه کیم میگه برید چانگهی و بیاردیش اینجا . کیم یانگ هم میگه عالیجناب گونگ بوک دستور شما را رد کرده چطور میخواهید دوباره اون احضار کنید که شاه کیم میگه تو دخالت نکن ببینم

 

 

 

 

شاه کیم هم یوم مون فرمانده گارد سلطنتی را احضار میکنه و میگه من از سابقه تو با گونگ بوک با خبرم برو چانگهی و کسنول جانگ را برام بیارش

 

 

یوم مون به بندر میره تا سوار کشتی بشه که میبینه به به جانگهوا هم می خواد به چانگهی بره و میگه من به دستور عالیجناب دارم به چانگهی میرم تا گونگ بوک را ببرم چانگهی .که جانگهوا نگران میشه و یوم مون میگه عالیجناب می خواد یک پست مهم به اون بده نگران نباش

 

 

 

کشتی به راه میوفته و یوم مون هم به یاد سابق و دوران جوانی با همون تیریپ همیشگی روی عرشه می ایسته

 

 

 

 

یوم مون به چانگهی میرسه و به گونگ بوک میگه عالی جناب گفته تو را به پایتخت ببرم و اگه نبایی مجبورم سگ کشت کنم تا اونجا .گونگ بوک میگه من بهشون گفتم که وارد سیاست نمی شم .یوم مون میگه اگه تو نیایی یعنی دستور ایشون را رد کردی .بیا اونجا و به خودشون بگو

 

 

گونگ بوک دوباره میزنه توی این تیرپیها  که جانگهوا میاد اونجا و میگه چرا از دستور عالی جناب سرپیچی میکنی .همه اشراف با ایشون مخالفت میکنند. تو باید به کمک ایشون بری و از دستورشون اطاعت کنی .که دوباره یوم مون از این ملاقاتها میبینه و چقدر ناراحت میشه

 

 

 

گونگ بوک به پایتخت و پیش عالی جناب میره که شاه کیم هم به میگه من به جانگ بوگو مقام کاردار ارشد نظامی که معادل با مقام وزیر دفاع به اون میدم . وظیفه تامین امنیت مردم و دربار را  هم به اون میدم

 

 

 

کیم یانگ که بد جور گیریپاژ کرده میکه این چه کاری بود که عالیجناب کرد چطور پستی که معادل با وزیر دفاعه به گونگ بوک داده . در همین حال یکی از کاردارها به اونجا میاید و به کیم یانگ میگه کجایی که بدونید عالی جناب چه کرده .ایشون از گونگ بوک تقاضا کرده که دختر اون زن صیغه ای ولیعهد بشه . کیم یانگ که دیگه در حال منفجر شدن میگه این دیگه غیر قابل تحمله .و به نظر میاید بر کناری شاه از سلطنت آسونتر از کشتن گونگ بوک یاشه

 

 

 

در این راستا صبح الطلوع ارباب جو خبر خیلی وحشتناکی را برای گونگ بوک میاره

 

 

 

 

 

و گونگ بوک بدجور شوکه میشه

 

 

 

قسمت پنجاه : مرگ امپراطور کیم ووجینگ

 

 

گونگ بوک : من مراسم تشیع جنازه را عقب میندازم . چون میخواهم علت مرگ عالیجناب را بفهمم . من مطمئنم که مرگ عالیجناب تصادفی نبوده و ایشون کشته شدند

گونگ بوک : من شنیدم که تو فرماندهان ارتش و اشراف را با هم متحد کردی تا بر علیه شاه جوان کودتا کنی .من به دلیل اصلاح دربار فاسد لرد کیم را به تخت نشوندم چون خود ایشون هم هم را میخواستند و اگه تو بخواهی برای مقاصد شخصی دربار را مختل کنی من با این کار تو برخورد میکنم . من اگه لازم شد ارتشم را به پایتخت میفرستم

کیم یانگ : از امروز ما با چانگهی وارد جنگ میشیم . ملاقات شاه جوان را با همه قطع کنید و ارباب جو و جانگهوا را در خانه بازداشت کنید