گونگ بوک به معبد وارد میشه که یون و رییس موچانگ به استقبالش میرند و گونگ بوک میگه اینجا چه خبره شما چرا اینجایید که میگند ما برای محافظت از تو اومدیم چون یوم مون وافراد ناپدید شدند و ممکنه تو در خطر باشی

مراسم برگذار میشه

یوم مون هم که گونگ بوک را دیده خیلی ناراحت میشه ولی به یاد حرفهای کیم یانگ میوفته و بی خیال میشه

گونگ بوک تنهایی با ارباب سول صحبت میکنه و میگه ارباب اینها نشانه امپراطوره و من مقام سفیر عالی جناب در پایگاه چانگهی را  گرفتم  .من کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم ولی من هیچ وقت درسهایی که شما به من دادین فراموش نمیکنم که باعث شد به اینجا برسم . یوم مون هم به اونجا میاید و گونگ بوک را میبینه که یون هم میاید اونجا و میگه ملا (راهب ) کجاست که یوم مون سریع روش را برمیگردونه و میگه تو سالنه . یون هم از اونجا میره

گونگ بوک در راه برگشته که رییس جانگ و بک ینگ اون را زیر نظر دارند و بک ینگ چاقو را در میاره که پرتاب کنه که رییس جانگ جلوشو را میگیره .

رییس جانگ پیش یوم مون میره و بهش مبگه مثل اینکه خشم خودت را کنترل کردی و داری به خودسازی میپردازی . من دیدم که گونگ بوک اینجا اومده که یوم مون میگه اون برای مراسم سالگرد ارباب سول اومده بوده که رییس جانگ میگه خوب که تونستی خودتو کنترل کنی . رییس جانگ میگه من نمی خوام برای کیم یانگ کار کنم افراد ما هنوز در آبهای جنوب غربی حضور دارند و ما کافیه که اونها را با هم متحد کنیم  .فرماندار از ما استفاده میکنه و بعد که دیگه به دردش نخوریم میندازدمون دور . یوم مون هم میگه اگه اون من را به کار بگیره من هم براش کار می کنم  و این تنها راه کشتن گونگ بوکه

گونگ بوک ، رییس موچانگ و یون را پیش کیم یانگ میفرسته تا در مورد یوم مون تحقیق کنند .رییس موچانگ در مورد ناپدید شدن یوم مون و افرادش میگه که کیم یانگ میگه من که وقت ندارم آمار برده ها را یک به یک داشته باشم و رییس موچانگ میگه اون یک برده معمولی نیست اون رهبر دزدادن دزیایی و اگه دوباره گروهش را جمع کنه دوباره باید برای سرکوب اونها انرژیمون را صرف کنیم  که کیم یانگ با خونسردی میگه نترس همچین چیزی پیش نمی یاد

رییس موچانگ به خونسردی کیم یانگ شک میکنه و میگه ما باید خودمون موضوع را بررسی کنیم . یون افسری از هنگ فرمانداری را به اونجا میاره و رییس موچانگ میگه تو بودی که یوم مون را به موجینجو اوردی که افسره میگه اره من اوردمش و به بندر دوکجین بردم تا اونجا کار کنه .رییس موچانگ میگه حالا که اون اونجا نیست پس کجاست؟ مگه نه اون باید تا آخر عمر اونجا باشه و کار کنه ؟ افسر که میبنه اوضاع خیطه چیزی نمیگه و رییس موچانگ هم یک کم پول بهش میده و میگه ما میدونیم که تو توی دردسر افتادی ولی اگه به ما کمک کنی ما هم بهت کمک می کنیم تا از این مشکل خلاص شی . افسره هم قبول میکنه و خونه ای که فرماندار افراد مخفیش را اونجا نگهداری میکنه به رییس موچانگ نشون میده

 

یون و رییس موچانگ شب به خونه وارد میشند که افراد اونجا باهاشون درگیر میشند ولی اونها را میزنند و فرار می کنند . رییس موچانگ میگه اونها حرفه ای بودند و ضربه هاشون الکی نبود و حتماً تعلیم دیدند

کیم یانگ هم وقتی میفهمه میگه سریع جای افراد را عوض کنید تا بیشتر لو نرفتند

جانگهوا به چانگهی میاید و نامه لرد کیم را به گونگ بوک میده گونگ بوک نامه را میخونه و میگه من نمیشه و اونها با ضعیف شدن امپراطور تصمیم دارند از این اختلاف طبقاتی به نفع خودشون استفاده کنند و با این کار تو ممکنه جنگ بشه و لرد کیم از این بابت نگرانه

در این راستای جلسه با سران امور تشکیل میشه و ارباب جو هم میگه حق با جانگهواست .گونگ بوک میگه من کاری به این حرفها ندارم و تسلیم نمی شم من باید به هدف برسم و در مورد یوم مون از رییس موچانگ میپرسه که رییس موچانگ میگه ما اون را پیدا نکردیم ولی فهمیدم که فرماندار داره یک گروه مخفی از افراد زبده را برای خودش آموزش میده و هنوز در حال پیگیری موضوع هستیم

جونگ دال که به پول نیاز پیدا کرده برای جمع کردن پول به چانگهی پیش جانگهوا میره و  دفتر زندگی بانو جمی (دفتر حساب مخفی ) را به جانگهوا میده و میگه من با پای خودم اومدم اینجا و این دفتر را برای شما اوردم  شما 300 تا بدین این را ببرین که جانگهوا میگه این دفترها را من خودم نوشتم برو یک جا دیگه دنبال پول جونگ دال میگه شما از جزئیات کارهای جدید خبر ندارین این به نفع شماست پس 100 تا بدین که جانگهوا میگه این را بندازین بیرون

کار ساخت یایگاه و سنگر حفاظتی بندر در حال اتمامه که رییس موچانگ  و یون در مورد انجام کارها میگند که ارباب جو میگه فقط با این کارها و ساخت پایگاه چانگهی به جایی نمیرسه اول از همه باید به فکر تشکیل خانواده برای گونگ بوک باشیم که رییس موچانگ میگه من هم خیلی دلم میخواد اون زن بگیره ولی علاقه ای به این کار نشون نمیده ارباب جو میگه فایده ندارم من خودم باید براش آستین بالا بزنم  . باید خودم برای اون و چی ریانگ عروسی بگیرم . یون میگه اره ولی الان مسئله اصلی جانگهواست و اون تنها کسی که گونگ بوک دوستش داره .

ارباب جو هم پیش جانگهوا میره و با صحبت در مورد پیشرفت مسافر خونه و وضع خوب جانگهوا و اشراف زاده بودن اون میگه و به جانگهوا میگه هنوز می خواهی مجرد بمونی ؟و ارباب جو در مورد یکی از شاهان گذشته که همسرش (ملکه) را از دست داد و به دلیل علاقه به اون دیگه ازدواج نکرد و تا آخر عمر مجرد موند میگه و میگه اونهم همین اشتباه خانواده سلطنتی الان را کرد چون شاه وارثی نداره و به همین دلیل قدرت خانواده اون کم شده و اشراف زادگان دارند به قدرت می رسند . مردی با همچین مسئولیتهایی باید سیاست قوی داشته باشه و علایق شخصی را دور بریزه و به فکر آینده باشه . گونگ بوک هم الان همین وضع را داره و شما هم اگه نمی خواهی باهاش ازدواج کنی اون را از بلاتکلیفی در بیار و کمک کن که با چی ریانگ ازدواج کنه

سرانجام جانگهوا هم کارش به افق نگاری میکشه و تصمیم خودشو را میگره و به مک بونگ و پسرش میگه من میخواهم اداره اینجا را به شما بدم و برای خدمت به لرد کیم به پایتخت برم

 

سون جونگ هم بلافاصله خبر را به گونگ بوک میده و میگه جانگهوا میخواد بره پایتخت و کافی شاپ را به ما داده و دیگه فکر نکنم برگرده چانگهی

گونگ بوک هم میزنه توی این تیریپها و به یاد حرفها جانگهوا می یوفته . جانگهوا هم همین وضع را داره

 

 

ملاقات دوباره در جزیره  سایانگ :

جانگهوا و گونگ بوک بر حسب غریزه و علم غیب برای ملاقات همدیگه و تجدید خاطرات گذشته به ساحل جزیره سایانگ میرند . همون جزیره که گونک بوک بچه بود جانگهوا را به اونجا برد و خاطرات اون روز میاید جلوی چشمش

 

جانگهوا هم به جزیره سایانگ میرسه که اون هم خاطرات میاید جلوی چشمش

گونگ بوک هم به سایانگ میرسه که جانگهوا را اونجا می بینه

جانگهوا : چی باعث شد که اینجا بیان

گونگ بوک : شما چرا اینجا اومدین ؟

جانگهوا : با اینکه پدرم مرد و من چانگهی را ترک کردم این جزیره همیشه در قلبم بود .از گلهای کوچکش تا سنگریزه و ماسه هایش . من همیشه می خواستم به اینجا برگردم .تو یکبار گفتی این جزیره زیبا محلی برای درد و اندوهه .حالا که به اینجا برگشتم میفهمم که منظورت چیه . حتی در چشمام هم این جزیره هم  اندوهناک به نظر میاید . من میخواهم چانگهی را ترک کنم  من هر وقت که فکر تو  توی قلبم باشه تو بد میاری .من به پایتخت میرم تا به لرد کیم خدمت کنم .اون من را از یک سرنوشت تیره نجات داد و این کمترین کاریه که من میتونم برای ایشون انجام بدم . تو هم باید با بانو چی ریانگ ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدی و امیدوارم که زندگی خوبی داشته باشی .

من اگه قرار بود دوباره متولد بشم دلم میخواست که یک گل وحشی توی این جزیره به دنیا بیام . حتی اگه کسی هم بهم نگاه نکرد و در اثر باد پژمرده شدم  . باور دارم که من با اون زندگی هم شاد خواهم بود

 

بعد از ملاقات

و ترک چانگهی

لرد کیم در حال گذر در قصره که میبینه بازرس کل داره برای بقیه مسئولین و اشراف زداگان قصر سخنرانی میکنه و  با شک به اینکه دوباره دسیسه ای در راهه یک نفر را برای بررسی قضیه میفرسته . به لرد کیم خبر میرسه که بله بازرس کل روی اون قضیه که گونگ بوک داره نظام طبقاتی را بر میندازه برنامه ریزی کرده و با نجیب زادگان قصد بر کناری گونگ بوک را داره . و بانو جمی هم الان در پایتخته و لرد کیم میفهمه که این باند بازی از کجا نشئت گرفته

بانو جمی در مورد پیوستن بقیه افراد به حزبشون خبر میده که بازرس کل میگه فعلاً که هیچ کدام از اشراف قبول نمی کنند با اون مخالفت کنند چون عالی جناب پشت گونگ بوکه و اونها هم دوست دارند با گونگ بوک آشنا بشند نه اینکه باهاش جنگ کنند . بانو جمی مهم نیست ما صدر اعظم را میندازیم جلو که بازرس کل میگه اون به ما گفته نبایداصلاً با گونگ بوک مخالفت کنیم به خاطر عالی جناب .

ارباب جو هم گونگ بوک را نصیحت پدرانه میکنه که دیگه گذشته را ول کن الان دیگه بهتره با چی ریانگ عروسی کنی اونهم تو را خیلی دوست داره و از این حرفها و گونگ بوک هم تحت تاثیر قرار میگیره

چی ریانگ که از گونگ بوک ناامید شده ایندفعه برای ایو یونگ لباس میدوزه که گونگ بوک میاید به اونجا و به چی ریانگ میگه من میخواهم با شما ازدواج کنم و برای همیشه مراقبتون باشم من جانگهوا را فراموش میکنم و از اینکه این همه مدت شما را منتظر گذاشتم معذرت می خوام

ارباب جو که می فهمه خیلی خوشحال میشه و میگه من یک جشن بزرگ هم برای عروسی تو هم و به مناسبت افتتاح پایگاه میگیرم و همه اشراف زادها را دعوت میکنم تا بیان و اینجا ببیند و بفهمند که ما کی هستیم و .... که گونگ بوک میگه من و چی ریانگ میخوایم یک عروسی محضری داشته باشیم و شلوغش نکنیم  و یون هم به ارباب جو میگه چرا شما اینقدر می خواهید این روزها جشن بگیرید خوب چرا خودتون عروسی نمیکنید تا یک جشن برای شما بگیریم  البته فکر نکنم کسی با مردی که زنش مرده بخواد زندگی کنه .ارباب جو هم میگه تو چرا از وقتی قاطی مرغها شدی اینهمه گستاخ شدی . تو بچه تازه یک زن گرفتی من هنوز  هم با ده زن هم میتون سر کنم . رییس موچانگ هم  ادامه قضیه را میگیره  و میگه این روزها ارباب جو خیلی به خودش میرسه  که ارباب جو دیگه کفری میشه که گونگ بوک خنده اش میگرد و ارباب جو هم می خنده

هاجین هم از این موضوع با خبر میشه و اون هم خوشحال میشه و به یون میگه من هم حامله هستم و یون چقدر خوشحالتر میشه

یون به هاجین میگه حالا که حامله هستی بهتر استراحت کنی و نمی خواد کار کنی .هاجین اصرار میکنه که حداقل تا موقعه عروسی بانو چی ریانگ من مراقبش باشم که یون قبول میکنه . سون ونگ هم به اونجا میاید و میگه اگه قراره گونگ بوک ازدواج کنه پس جانگهوا در پایتخت چه کار میکنه که یون میگه اون با چی ریانگ میخواد ازدواج کنه نه جانگهوا

مراسم برگزار میشه

یوم مون هم معبد را ترک میکنه ولی قبل از رفتن مراسم را میبینه ولی نمیدونه که گونگ بوک با کی عروسی کرده

 

مرگ هاجین  

یوم مون در حال ترک معبده که هاجین اون را میبینه و اون را می شناسه و دنبال یوم مون میره

یوم مون در راه قضیه را میفهمه

رییس جانگ به یوم مون میگه گونگ بوک با چی ریانگ ازدواج کرده نه جانگهوا و یوم مون به بک یانگ میگه یکی من را تعقیب میکنه و ممکنه حصور ما در چانگهی لو بره . شرش را کم کنید

بک ینگ و یکی از افراد یوم مون جلوی هاجین سبز می شند و هاجین  مبارزه میکنه ولی دربرابر بک ینگ کم میاره

یون که به نبود هاجین شک میکنه همه جا را دنبالش میگیرده و قضیه را به رییس موچانگ میگه و رییس موچانگ هم همه را افراد را دنبالش میفرسته و به گونگ بوک قضیه را میگه

بالاخره کاپیتان جانگ برای یون خبر میاره که ما پیداش کردیم

یون هم به محل کشف هاجین میره و فریادی هاجین هاجین اون

 

یوم مون پیش کیم یانگ میره و نتایج مطالعاتش را میگه و میگه که برای کشتن گونگ بوک اول باید اعتماد لرد کیم را بدست بیارم و کیم یانگ میگه چطور به این نتیجه  رسیدی ؟ که یوم مون میگه عالی جناب وارسی نداره و برادر ایشون صدر اعظم(رییس دانشکده پرورش اشراف زادگان) کیم چونگ گون و پسر صدر اعظم لرد کیم میونگ بر تخت میشند .کیم یانگ میگه تو باید بر صدر اعظم و لرد کیم میونگ غلبه کنی چرا میخواهی شر لرد کیم را کم کنی ؟ یوم مون میگه لرد کیم چونگ گون(صدر اعظم) دیگه پیر شده ولی لرد کیم کیون جونگ پدر لرد کیم وو جینگ هنوز جوانه . کیم یانگ میگه ولی صدر اعظم یک پسر داره اونهم لرد کیم میونگ . یوم مون میگه درسته که کیم میونگ میتونه بر تخت بشینه اما  لرد کیم صلاحیت بیشتری در این مورد داره و اون داره با این افکارش نیروهای تازه می گیره و جوانگرایی میکنه من به پایتخت میره و با ایشون ملاقات میکنم که کیم یانگ هم قبول میکنه

 

یوم مون به پایتخت و مقرر لرد کیم میره که موجین اون را میبینه

جانگهوا میخواد به بازار برده که موجین قضیه را بهش میگه و جانگهوا سریع میره به اتاق انتظار ولی یوم مون را اونجا نمیبینه

و در راه یوم مون که در حال رفتن برای ملاقات لرد کیمه را میبینه

 

 

قسمت چهل و یک : بی طرفی چانگهی و فرمانده جانگ

یوم مون : سرورم شما باید گونگ بوک را در کنار خودتون داشته باشید ولی قدرت و ثروت گونگ بوک تهدیدی برای عالی جنابه .برای جلوگیری از کش مکشهای سیاسی شما باید لرد کیم میونگ را بکشید . من یوم مون سردسته دزدان دریای هستم ولی اون آدم قبلی نیستم و الان یوم جانگ هستم و می خواهم به شما خدمت کنم

ارباب جو : فرمانده جانگ لرد کیم میونگ پسر صدر اعظم به چانگهی اومده

بازرس کل : صدر اعظم در مورد قدرت جانگ بوگ چیزهایی شنیده و برای این حمایت اونرا جلب کنه کیم میونگ را به چانگهی فرستاده

بانو جمی : سرورم شما پسر صدر اعظم هستید و بهتر کسی هستید که میتونه بر تخت بشینه . گونگ بوک بدجور به شما توهین کرد من شر لرد کیم و گونگ بوک را کم میکنم و به شما در این زمینه کمک می کنم