با رونق بندر چانگهی ، بندر دوکجین از رونق میوفته و ارباب هوانگ که بزرگترین تاجر چانگ ان(پایتخت چین با چانگهی اشتباه نشه) قراره به شیلا بیاد و بانو جمی در راس گروه به استقبال اون میرند و منتظر ورود کشتی اون هستند ولی مثل اینکه ارباب هوانگ به دوکجین قرار نیست بیاد و بانو جمی هم از این مسئله ناراحته و به جونگ دال میگه نکنه نامه من را بهش نرسوندی که جونگ دال میگه نه من نامه را به ایشون دادم .

 

ارباب جو و چی یانگ به بندر میرند و ارباب جو میگه اینجا پول ریخته و ما میتونستم پول دار بشیم چون ما با دستور فرمانده جانگ هیچ عوارض ورودی از کشتیها نمی گیریم و مالیات در برابر امکانات هم خیلی کم میگیریم و چی ریانگ میگه با نگرفتن مالیات درسته الان ضرر می کنیم ولی بعداً که کار رونق گرفت سود زیادی می بریم . در همین حال کشتی ارباب هوانگ به اونجا میاید و ارباب جو هم اون را می شناسه

 

ارباب جو هم که بوی پول به دماغش خورده خیلی سریع میاید پیش گونگ بوک و بهش میگه ارباب هوانگ بزرگترین تاجر چانگ ان به اینجا اومده اون تامین کننده وسایل دربار تانگه(دولت چین ) و چی ریانگ هم میگه اون خودش هم با گروهش اومده و اون چند سالی همراه با بانو جمی تامین کنند ابریشم دربار چینه و الان هم می خواد با شما معامله کنه و و دیگه با بانو جمی کار نکنه

 

گونگ بوک هم  ارباب هوانگ را به ملاقات می پذیره و ارباب هوانگ هم در مورد پیشرفت چانگهی حرف میزنه و میگه با پیشرفت اینجا دیگه دلیلی نداره که با بانو جمی کار کنم و از الان میخواهم  با شما کار کنم و گونگ بوک در مورد قوانین اینجا و منع قاچاق میگه و ارباب هوانگ هم قبول میکنه

نیو چانگ خبر ورود ارباب هوانگ به چانگهی را به بانو جمی میده و میگه اگه ارباب هوانگ با ما کار نکنه توی تامین ابریشم دربار به مشکل بر می خوریم .بانو جمی هم میگه سریع همه سرپرستها خبر کنید و سرپرست برای شرکت در جلسه حاضر میشند

بانو جمی خبر خیانت ارباب هوانگ را به همه میگه و میگه باید پانصد طافه ابریشم تهیه کنیم .جونگ دال میگه ما در حدود دویست تا داریم و کشتیی هم که به دوکجین نیومده که از بقیه ابریشم بخریم چون همشون به چانگهی میرند . و بقیه سرپرستها هم میگند که حتی بازرگانان موجینجو هم برای تجارت با گونگ بوک به چانگهی میرند و بانو جمی علت را میپرسه که میگند اون از بزرگانان مالیات نمی گیرند و همه مالیات را گروه خودشون به دولت میده

جونگ دال که هنوز هیچی نشده بانو جمی را شکست خورده میدونه ناراحنته که چان تیا میگه بهتره بریم برای گونگ بوک کار کنیم که جونگ دال میگه اگه من مردم اون موقعه . اون توی کشتی سازی برده بود و من رییسش بودم من هیچ وقت پیش او نمیرم

بانو جمی که شکست و سقوط را احساس میکنه به بندر میره و به نیوچانگ از تاریخ درخشان بندر دوکجین در سابق میگه و میگه این بندر را حالا چه می شود ؟ نیو چانگ میگه قراره گونگ بوک در چانگهی جلسه تجاری با بازرگانان بزاره بنابراین بازرگانان مو جینجو هم به اونجا میرند و بانو جمی هم میگه تاسف من از این که چرا اون را زودتر نکشتم (دیگه منظور قبل از بدنیا اومدنه) من به اونجا میرم تادر جلسه شرکت کنم . من این خفت را قبول میکنم چون نمی تونم اون را شکست بدم  و اگه همینطور پیش بره شکست می خورم . و تا وقتی که اون را شکست بدم کنارش میمونم و استفاده می کنم

بازرگانان برای شرکت در جلسه به مقرر گونگ بوک میرند و خودشون را معرفی می کنند که بانو جمی هم با گروهش میاید اونجا که همه راه را براش باز میکنند و میگه من هم میخواهم توی این جلسه شرکت کنم

ارباب جو قضیه را به گونگ بوک میگه و رییس موچانگ میگه اگه می خواد توی این جلسه شرکت کنه یعنی ریاست تو را قبول کرده .ارباب جو میگه قدرت اون ضیف شده ولی هنوز دشمن خطرناکیه . یون هم میگه اره بندازیمش بیرون اون برای منافع و اهدافش می خواد با ما کار کنه که گونگ بوک میگه بذارید توی جلسه شرکت کنه ما نباید احساسی عمل کنیم

ارباب جو پیش بانو جمی میره و تعارف میکنه که بیاد داخل و یون جلوی جوانگ دال را میگیره و میگه تو نمی تونی بری داخل و جونگ دال هم هر کار میکنه و هر چی میگه بیا گذشته را فراموش کنیم یون قبول نمیکنه و میگه برو تا نکشتمت

بانو جمی وارد میشه و با دیدن مقرر گونگ بوک میبینه که گونگ وضعش خیلی خوب شده و جانگهوا هم که برای شرکت در جلسه به انجا اومده بانو جمی را میبینه

جانگهوا پیش بانو جمی میره و بانو جمی میگه شنیدم وضعت خوب شده و رستوران زدی و از این حرفها که جانگهوا هم میگه من هم در مورد شما شنیدیم که بازرگانانتون دارند شما را ترک می کنند و قدرتون را از دست دادین ولی اگه خواستن با من کار کنید خیلی خوشحال می شم و بانو جمی خیلی سخت خودش را کنترل میکنه و از اونجا میره( آب که سر بالا بره قورباغه حوس آواز خوندن میکنه)

              

گونگ بوک وارد میشه که همه احترام میزارند ولی بانو جمی هیچ احترامی نمی زاره (اشراف زادگی بانو جمی خیلی قویه) و گونگ بوک یک احترامی بهش میزاره

جلسه شروع میشه و گونگ بوک میگه ممنون که اومدین  .هدف از این جلسه اینه که با هم متحد بشیم و با بازرگانان خارجی مثل چین و ژاپن رقابت کنیم  و اگه با هم متحد بشیم از اونها خیلی سرتر هستیم که بانو جمی میگه یعنی باید از دستورات تو اطاعت کنیم که گونگ بوک میگه من توی یک جلسه خصوصی به شما توضیح میدم  .اگه کسی کمک کنه من هم بهش کمک می کنم و اگه کسی وسط کار جر زنی کنه مجازات میشه و ارباب جو هم میگه چانگهی را دوازه شیلا میشه و در مورد شرایط اونجا میگه و جانگهوا میگه این مستلزم نیروی زیادی موفق میشید که گونگ بوک میگه من میتونم از همه شیلا سرباز بگیریم . سربازهای چانگهی فقط سرباز نیستند بلکه تاجر هم هستند .بانو جمی میگه می خواهی اینجا پایتخت کنی ؟ نکنه میخواهی یک دولت تشکیل بدی و خود مختار بشی که گونگ بوک میگه اینطور نیست من یک جامعه می خوام درست کنم که هر کی لایق باشه به آرزوش برسه و موقعیت و اصل نسب خانوداگی مطرح نباشه .اینجا جای کسانیه که به خاطر اینکه سطح خانوادگی بالایی ندارند استعدادشون کشف نمیشه .بانو جمی هم با شنیدن این جمله ماموریتش تمام میشه و بر میگرده به موجینجو

 

افراد کیم یانگ در حال تمرین نظامی هستند و یوم مون هم دروس نظری و عرفانی را یاد میگیره . بعد از فهمیدن قدرت زیاد اشراف زادگان و هدف شاه از انتخاب گونگ بوک میگه پس من چه طور گونگ بوک را نابود کنیم

کیم یانگ هم میاید داخل و میگه باید قدرتت بیشتر از اون باشه . تو با شمشیر نمیتونی اون را بکشی  باید با قدرت این کار را بکنی . کیم یانگ به یوم مون میگه تو مهارت شمشیر زنیت خوبه ولی باید عقل و خرد هم داشته باشی به معبد اینوانگ برو و اونجا چند روزی عبادت و مطالعه کن . اون معبد نزدیکه چانگهیه . برو چند روزی مراقب گونگ بوک باش

 

یوم مون هم به معبد میره و بعد از مدتها آهنگ سکانس گذاشته میشه و به خود سازی خودش مشغول میشه

گونگ بوک هم به تجارت با ژاپنیها مشغول میشه و افراد جمع میکنه

بانو جمی پیش بازرس کل میره و بازرس کل میگه که صدر اعظم(رییس دانشکده تربیت اشراف زادگاه حکومتی) حالش زیاد خوب نیست . اون بعد از شاه با رای اشراف زادگان می تونه شاه بشه. بانو جمی میگه اگه صدر اعضم بمیره لرد کیم کیون جین پدر لرد کیم صدر اعظم میشه .وزیر ارتش هم میکه بدتر اینکه که گونگ بوک از لرد کیم حمایت میکنه

بانو جمی هم نتایج سفر به چانگهی را میگه و میگه گونگ بوک می خواد به حکومت و بنیان شیلا خیانت کنه  .او از سمتش می خواد سوء استفاده کنه و یک جامعه تشکیل بده که نظام طبقاتی را از بین ببره این یعنی اینکه می خواد خود مختار بشه. و بازرس کل زود جوش میاره و میگه چه غلطها و به وزیر ارتش میگه همین الان یکی بفرست چانگهی ببینم اونجا چه خبره

جانگهوا این خبر را به لرد کیم میده ولی لرد کیم میگه این کار سختیه و اشراف زادگان به شدت مخالفت می کنند من باید گونگ بوک را ببنم

این بار رییس جانگ یه جای یوم مون به مقرر گونگ بوک میره و میخواهد اون را بکشه که نمیتونه و فرار میکنه

کاپیتان جانگ در مورد تلفات میگه و رییس موچانگ هم دوباره هشدار میده و یون هم میگه اون خیلی حرفه ای بوده که توسنته تا اینجا پیش بیاد

گونگ بوک بیرون میاید و به این فکر میکنه که کی با دیدن این همه نگهبان باز می خواسته اون را بکشه که یاد یوم مون و حرفهاش میوفته و به رییس موچانگ میگه باید بفهمیم که یوم مون کجاست و چه کار میکنه

یوم مون هم در معبد مشغول ذکر گویی که به یاد حرفهای کیم یانگ میوفته

رییس موچانگ میگه ما یوم مون را پیدا نکردیم و می گفتند که به هنگ بیگیوم فرستاده شده ولی ما اونجا هم پیداش نکردیم و افرادش هم نتونستیم پیدا کنیم

چی ریانگ هم به اونجا میاید و نگران گونگ بوکه و میگه مراسم یادبود پدرم نزدیکه من خودم تنهایی میریم که گونگ بوک میگه اصلاً حرفش را نزن که من حتماً باید خودم بیام

هماهنگیهای لازم با معبد انجام میشه و رییس موچانگ برای بررسی اوضاع اونجا به معبد میره که یوم مون را اونجا میبنه که ملا هم میگه اون مهمان اینجاست

 

 گونگ بوک برای شرکت در مراسم آماده میشه و دختر خونده اش هم با خوش میاره که ارباب جو میگه حتماً اینطور سول پیانگ فکر میکنه که شماها ازدواج کردین و یک دختر هم دارین

گونگ بوک به معبد میره و یوم مون هم اون را می بینه

 

 

قسمت چهلم : فراموش کردن گذشته

جانگهوا : من هر وقت تو را توی قلبم جا میدم تو بد شانسی میاری من به پایتخت میرم تا به لرد کیم خدمت کنم  .تو هم باید با بانو چی ریانگ ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدی

گونگ بوک : بانوی من ، من با شما ازدواج میکنم من بانو جانگهوا را فراموش کردم و از شما معذرت میخواهم که این همه مدت شما را ناراحت کردم

یون : از شروع مراسم عروسی هاجین را ندیم  . نمیدونم کجا رفته .خیلی نگرانشم