یوم مون را به زندان فرمانداری می برند که در اونجا هم رییس جانگ و بک ینگ زندانی هستند که رییس جانگ یوم مون را می شناسه و سریع میره پیش اون و از اون معذرت خواهی میکه که توی این مدت نتوسنتند برای اون کاری بکنند

 

زندانیها به محوطه برده میشند و کیم یانگ بهشون معرفی میشه ولی یوم مون و افرادش احترام زیادی بهش نمیذارند و نگاه خاصی بهش می کنند

کیم یانگ برای اینکه بفهمه یوم مون بعد از این همه مدت مهارت رزمیش به کجا کشیده یک شمشیر بهش میده و بهش میگه که با بهترین شمشیر زن من مبارزه کن ببینم چی بلدی

 

مبارزه شروع میشه و یوم مون بدون اینکه شمشیر از غلاف بیرون بیاره طرف را شکست میده و کیم یانگ هم از اینکه در مورد یوم مون اشتباه نکردخ نکرده خوشحاله

 

معاون کیم یانگ بهشون میگه فرماندار میدونه که شما چه جنایاتی را مرتکب شدین و باید تا آخر عمر بردگی کنید .اما فرماندار این محبت را در حق شما میکنه تا زندگی دوباره ای بهتون بده .شما حالا جزء افراد مخفی ایشون هستید و باید از دستورات ایشون اطاعت کنید

کیم یانگ یوم مون را به اتاقش میاره و میگه چیزی هست که بخواهی بگو تا بهت بدم و یوم مون هم میگه اجازه کشتن گونگ بوک .کیم یانگ هم میگه خوب برو بکشش من حرفی ندارم

یو مون از اونجا میره و معاون کیم یانگ در مورد هدف یوم مون هشدار میده که کیم یانگ میگه اون حواسش هست و بی ملاحضه گی نمی کنه وقتی ببینه که تو این دو سال دنیا چه قدر عوض شده و گونگ بوک چه مقامی گرفته اون هم سعی میکنه از راه درست زندگی کنه

یوم مون بیرون میاید و به یاد گذشته میوفته و به فکر انتقام

گونگ بوک در مورد پیشرفت چانگهی توضیح میده و میگه اینجا چون مرکز نظامی هم داره وظایف به دو بخش نظامی که برای امنیت و امور داخلی که برای تجارت و راحتی مردمه تقسیم میشه .ارباب جو هم مسئولیتها را میخونه خودش میشه رییس بخش داخلی و رییس موچانگ فرمانده ارشد بخش نظامی و  یون فرمانده گارد محافظتی مرکز چانگهی  و چی ریانگ هم مسئول بخش امور مردمی میشه

گونگ بوک ، یون و هاجین را صدا میکنه و بهشون میگه می خواهم دستتون را توی دست هم دیگه بزارم و پنجم ماه دیگه ام عروسیتونه و من برای تو خانواده داری میکنم و چی ریانگ هم جای مامان هاجین خانواده داری میکنه توی مراسم . یون هم میگه من نمی خواهم اول باید تو ازدواج کنی و هاجین هم میگه من هم نمیتونم قبل از چی ریانگ ازدواج کنم که چی ریانگ میگه من دلم می خواد اول تو ازدواج کنی

گونگ بوک با یون خلوت میکنه و یون میگه من بله میگم ولی راضی نیستم سون جونگ الان دو تا بچه داره پول و قدرت به چه درد میخوره وقتی که تنها هستی هنوز هم توی فکر جانگهوا هستی .گونگ بوک به یون میگه من و تو فامیل نیستیم ولی من تو را از خانواده خودم میدنم و مثل برادرم هستی اگه من تمام اون دوران سخت را تحمل کردم به خاطر این بود که تو کنارم بودی . یون هم میگه من همیشه دلم میخواست که با تو باشم حتی در جهنم گنگ بوک میگه الان بهتر به فکر من نباشی و به فکر خودت باشی من اگه تو ازدواج کنی خوشحالتر میشم

یون با اصرار قبول میکنه و گونگ بوک به یاد بدبختیهایی که کشیده میوفته

یوم مون با تیرپ تازه ای وارد چانگهی میشه و اوضاع را بررسی میکنه . به کافی شاپ جانگهوا میره و سراغ یار همشگی که مک بونگ اون را میبینه ولی جالب اینجاست که یوم مون را نمی شناسه . که جانگهوا پایین میاید و یوم مون هم جانگهوا را میبینه

یوم مون هم سریع کاسه کوز مشروب را جمع میکنه میره دنبال جانگهوا.موجین هم میفهمه و توی یک جای خلوت جلوی یوم مون را میگیره و شمشیر میکشه که یوم مون هم فقط به زدن موجین بسنده میکنه و از کشتن اون صرف نظر میکنه جلوی جانگهوا  و فرار میکنه . و جالبتر اینکه جانگهوا هم یوم مون را نمی شناسه

گونگ بوک در بازار قدم میزنه و رییس موچانگ در مورد حفاظت از چانگهی و دیواری که میخواد اطراف چانگهی بزنه میگه و ارباب جو هم میگه ممکنه اشراف زادگان بخواند تو را بکشند و گونگ بوک میگه حالا میخواید سرباز گیری کنید که رییس موچانگ میگه برای عروسی یون یک سری مسابقه میزاریم تا افراد اصلح را انتخاب کنیم

یوم مون هم از دور گونگ بوک را می بینه و رییس جانگ میگه اون الان خیلی محافظ داره فعلاً نمیشه کاری کرد

هاجین برای عروسی آماده میشه و چی ریانگ یک هدیه مشتی بهش میده و هاجین میگه من بعد از عروسی هم محافظ شما هستم .این جواهرات لازم نیست . که چی ریانگ هم میگه اشکال نداره و دلداریش میده

شاداماد هم حاضر ایستاده تا عروس خانوم  بیاید و مراسم شروع بشه . هاجین به اونجا میاید و ارباب جو به یون میگه کی فکر میکرد که هاجین که اینقدر خشن بوده حالا اینقدر زیبا باشه و باید قدر اون را بدونی و مراقبش باشی

رییس جانگ و بک ینک برای بررسی اوضاع حفاظتی مقرر گونگ بوک به اونجا میاند که میبیند به شدت از اونجا مراقبت میشه و این موضوع را به یوم مون میگند و رییس جانگ میگه باید بی خیال شیم

مراسم عروسی با اجرای رسمهای سنتی ریز نظر ارباب جو انجام میشه

و گونگ بوک یک لحظه حواسش میره پیش جانگهوا و چقدر دلش می خواست الان جانگهوا و خودش جای یون و هاجین بودند و جانگهوا هم متوجه میشه و چی ریانگ هم متوجه اوضاع میشه 

بعد از مراسم عروس و داماد توی حجله میرند ارباب جو از اینکه مراسم را بخوبی هدایت کرده خوشحاله و گونگ بوک میگه با زن دادن یون بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد و رییس موچان میگه انگار همین دیروز بود که توی مزرعه پروش اسب بودیم زمان زود میگذره و ارباب جو هم میگه خوبه یک چیزهای بهشون یاد میدادیم حتماً الان شب اول نمی دونند که چه کنند  که رییس مو چانگ میگه ..... دیگه بقیشه مناسب شما نیست  

در حجله چه خبر :

یون که نمیدونه باید چه کار پیاله پیاله میره بالا و هاجین بهش میخنده . یون هم به هاجین میگه از وقتی عاشقت شدم امید به زندگیم بیشتر شد و یاد تو بود که در میدان جنگ بهم روحیه میداد امیدوارم که برای تو هم همین طور باشه . من باید علاوه بر مراقبت از تو به گونگ بوک هم خدمت کنم .من الان خیلی احساس خوشبختی میکنم که تو بامنی و کاش پدر و مادرم هم تو را میدیدند

و ابراز احساسات

 

و تا همین جا بس دیگه

یوم مون با دیدن گارد محافظتی مقرر گونگ بوک بی خیال میشه و میاد بره که دیده میشه ولی فرار میکنند و کاپیتان جانگ موضوع را به فرمانده جانگ میگه

در همین راستا جلسه ای تشکیل میشه  و ارباب جو به گونگ بوک میگه هرچه قدرت بیشتر بشه دشمنانت هم بیشتر میشه .رییس موچانگ میگه هرچه چانگهی بزرگتر بشه ورود دشمنان راحتر میشه باید نگهبانان را بیشتر کنیم

یوم مون پیش کیم یانگ میره و کیم یانگ میگه مثل اینکه گونگ بوک را نکشتی من میدونستم که نمیتونی گونگ بوک الان کسی نیست که بتونی با شمشیر بکشیش .الان باید نفرت از اون را فراموش کنی من این فرصت را بهت میدم که اون را بکشی ولی باید از من اطاعت کنی که یوم مون هم قبول میکنه و کیم یانگ بهش میگه تو دیگه اون یوم مون قبلی نیستی و کس دیگه ای هستی باید زندگی جدیدی را شروع کنی اسم تو هم از این به بعد یوم جانگه

 

 

 ادامه می شود