گونگ بعد شنیدین این خبر یاد اون شب که یوم مون آزادش کرد میوفته که بهش گفته بود از این بعد زندگی تو دردناک خواهد بود  و فهمید که جانگهوا همچین دراخوستی از یوم مون کرده بود . با خشم به سون جونگ میگه مگه من بهت نگفتم که  به جانگهوا قضیه را نگو و سون جونگ میگه تو ممکن بود بمیری  چطور  می تونستم بهش نگم

فلش بک

بعد از این اتفاقات یون هم خیلی عصبانی میشه و میگه که اینها همش تقصیر بانو جمیه اون با دشمن همکاری میکنه ما باید به ارباب بگیم تا اون هم قضیه را به فرماندار بگه اینطور کار بانو جمی تمامه ولی گونگ بوک میگه نباید این کار بکنیم چون اینطور  بشه اونوقت تمام بازرگان شیلایی در یانگزو توی دردسر میوفتند و گران براشون تمام میشه و حتی نباید به ارباب در این مورد چیزی بگیم  . و گونگ با چهره ای آشفته از اونجا میره

بانو جمی به نیو چانگ میگه من از اینکه جانگهوا در کمپ یی سادو باشه احساس خوبی ندارم و م باید اون را برگردونم ولی نیو چانگ میگه الان فرستادن کشتی به شاندونگ خطرناکه و ممکه توی دردسر بیوفتم به نظر میاید که اونها با ما باشند و ما بتونیم اوضاع را کنترل کنیم در همین حال گونگ بوک میاید و سریعاً میر سراغ اصل مطلب

گونگ بوک : من میدونم که شما بازرگان نظامی یی سادو شدین و همچنین می دونم که کشتی شما برنج و نمک به بندر یوسان برده(منطقه نزدیک مقرر یی سادو )

بانو جمی میگه درسته من برای اون کار می کنم  . من علاقه ای ندارم که وارد جنگ بین دولت تانگ و یی سادو بشم  اشکال داره که یک بازرگان همچین معامله را دنبال نکنه  .گونگ بوک میگه شما خوب میدنید که اگه من به فرماندار گزارش بدم چه بلایی سر شما میاید من اینکار نمی کنم و حتی به ارباب هم چیزی نمیگم  بانو جمی میگه چی شده نکنه کینه ات نسبت به من از بین رفته ولی گونگ بوک با حالت جدی میگه : ظرف یک ماه باید جانگهوا بر گردونید به یانگزو  و اگه اتفاقی برای جانگهوا افتاد شما خیلی تاسف خواهید خورد . و از اونجا میره

تهدید

بانو جمی خیلی عصبانی میشه و میگه اون از کجا میدونه که ما با یی سادو کار می کنیم و دستور میده که مک بونگ و پسرش را بیارند اینجا

تهدید

بعد از آمدن مجرمین بانو جمی میگه من شنیدم که شماها گونگ بوک را خوب می شناسید . چرا به اون گفتید که ما با یی سادو کار می کنیم ولی اونها انکار میکنند . چانگ کیوم شمشیر میکشه و تهدیشون میکنه و سون جونگ میگه وقتی گونگ بوک را دستگیر کردند و آوردنش به مقرر یی سادو او ما را اونجا دیده و بانو جمی میگه دروغ میگین اگه اینطوره چطور گونگ بوک زنده برگشته و سونگ جونگ قضیه در خواست جانگهوا از یوم مون را میگه . بانو جمی هم حساب کار دستش میاید و میفهمه که گونگ خالی نسبته و به چانگ گیوم میگه برو به شاندون و هر چه زودتر جانگهوا را با خودت بیار

در کمپ یوم مون به جونگ دال ماموریت داده که جانگهوا از اونجا ببره و به یانگزو برسونه ولی جانگهوا این کار را نمیکنه و مشغول لباس شستنه

در همین حال یوم مون از گشت بر میگرده و وقتی جانگهوا را توی اون وضع می بینه ناراحت میشه

یوم مون در حال فکر کردن در جایگیر افرادشه که جانگهوا میاید اونجا و یوم مون بهش میگه شما نباید در این مورد اینقدر یک دنده باشید لطفاً از اینجا برید و یوم مون میاید بیرون از چادر

فردا صبح چانگ گیوم برای بردن جانگهوا میاید اونجا و جانگهوا را توی این وضع می بینه(بد بخت یوم مون که صفحه کلاچ لودر پشت سرش گذاشته میشه)

جانگ گیوم میگه که یوم مون وضع درستی نداره و معلوم نسیت چه آیندی داشته باشه چرا می خواهی پیش اون بمونی بانو جمی گفته که بیام اینجا و تو را برگردونم من میدونم که تو برای گونگ بوک این کار را کردی ولی گونگ بوک اینقدر مهمه؟ چانگهوا که اشکش در آمده میگه من نمی تونم بیام

اشکهای جانگهوا

بانو جمی سراغ گونگ بوک میفرسته که بیاید اونجا و گونگ بوک وقتی جانگهوا را اونجا نمی بینه میگه شما به قولتون عمل نکردین چانگ گیوم میگه من رفتم ولی نتونستم بیارمش و بانو جمی میگه الان شمشیر دست توه(منظور ریش و قیچی) و هر کار بخواهی می تونی بکنی ولی این را بدون گه کار اشتباهی بکنی جانگهوا به خطر میوفته

ملاقات دوباره

در هنگام بیرون رفتن گونگ بوک ، دا بوک  لباسی که جانگهوا برای گونگ دوخته بود بهش میده و میگه جانگهوا از زمانی که شما برده بودین این لباس را نگه داشته بود .گونگ بوک لباسها نگاه میکنه و یاد ایام ....

و بعدش به یاد اون حرف یومون موقع آزاد شدنش میوفته

یی سادو به افرادش میگه که مهمات برای ما فراهم شده  و ما آماده جنگ هستیم و ما باید ارتش اونها را شکت بدیم  تا پیروز این جنگ باشیم

 

سر گذاشت کودکی یوم مون

جانگهوا در چادرش مشغول خیاطیه که یوم مون میاید اونجا

یوم مون : من صبح می خواهم برم برای جنگ . من باید با تعداد کم افرادی که داریم با هزاران گروه از سربازهای دشمن بجنگم

 

من ممکنه که زنده بر نگردم . اگه شما اینجا بمونید این بروی قلب من در هنگام مبارزه سنگینی می کنه

من یک کشتی ، آماده برای شما در بندر یوسان گذاشتم .

جانگهوا : من  بر نمیگردم . من ممکنه کمک زیادی به شما نباشم  . اما من اینجا می مونم و شما را حمایت می کنم من منتظر شما می مونم

یوم مون : اگه من این حرفها را از شما چندین سال قبل در موجینجو می شنیدم من خوشحال ترین مرد در روی زمین بودم من همه حرس و طمع خودم را ترک می کردم . ارباب را رها می کردم . و حتی اگه مجبور بودم در یک کلبه زندگی کنم  و من خوشحال بودم . مادر من یک برده بود که بعد از به دنیا اوردن من در یک کشتی مرد. من هم با او از کشتی بیرون انداخته شدم  . اما ارباب یی من را نجات داد  . من یکبار به شما گفتم که شما را چند سال پیش در بازار چانگهی دیدم . لحظه ای که شما را دیدم  لبخند تو و هر حرکت تو  .. اونها تصاویر مادرم در قلبم بودند . من از اون روز هرگز لحظه ای شما را فراموش نکردم  .اما شما فقط فرمانده جانگ را در قلب داشتین . اول من فکر میکردم که با نگاه کردن شما احساس رضایت میکنم اما بعداً شما را به عنوان همسرم می خواستم  . اگه فقط و فقط یکبار من شما را تماماً برای خودم  می خواستم  اگه من با نگه داشتم شما موجب عذابتون شدم  اگه من موجب غمگین شدن شما شدم  من نمی تونم خودم را ببخشم . خواهش میکنم من را ترک کنید و هر کاری که خوشحالتون می کنه انجام بدین

جانگهوا : سر رییس

یوم مون : من به سرپرست جانگ برای ترتیب دادن حرکت شما می سپارم

یوم مون میاید بیرون

 

فردا ضبح یوم مون به سمت میدان جنگ به راه میوفته و جانگهوا اون در را او را می بیند

رییس موچانگ هم به گونگ بوک خبر شروع جنگ را می دهد و میگه افراد یی سادو منطقه حفاظتی   ها ایوم را غافلگیر کردند و میلیونها کیسه برنج را سوزاندن

جنگ شروع شده

بانو جمی هم از این خبر تعجب میکنه و میگه چطور ممکنه ارتش محافظ نسلیحات هی ایوم با هزاران نفر سرباز مغلوب بشه  نیو چانگ میگه این حمله غافلگیرانه بوده و شایعه شده که افراد یی سادو به زودی به یانگزو حمله می کنند بانو جمی میگه دولت تانگ(چین) به همین راحتی یانگزو را از دست نمی دهند وقتی ثروتی این چنین که در جنوب در یانگزو جمع میشه و اگه یی سادو یانگزو را بگیره پیروز جنگ خواهد بود

  

در همین راستا ارباب سول رییس ارشد کمیته شیلایی تمام سرپرستها (هندو ها = تلفظ اصلی کره ای ) را برای شرکت در جلسه اضطرای احضار می کنه  ولی گونگ بوک به سرپرست یو می گه که سرپرستها مناطقه اشغال شده توسط افراد یی سادو احتمالاً در این جلسه نمی تونند شرکت کنند

 

جلسه شروع میشه و ارباب سول میگه که همه شما می دونید که مهمات  ها ایوم (تلفظ اصلی کره ای) به دست افراد یی سا دو نابود شده و این بمعنی اینکه  که جنگ شروع شده و اینطور که من فهمیدم یی سا دو قصد حمله به یانگزو را داره  بنابراین بهتر که همه با هم کار کنیم و یک نقشه برای این وضعیت پیش آمده پیدا کنیم

بعد از جلسه ارباب سول به گونگ بوک میگه حالا که جنگ شروع شده تو باید بیشتر مراقب بازار باشی تا مغازه دارن وحشت نکنند

و بانو جمی و افرادش هم با هم جلسه می گیرند و نیو چانگ میگه اگه ما به فراهم کردند آذوغه برای یی سادو ادامه بدیم ممکنه توی خطر بیوفتم و باید مراقب اوضاع بود . ولی بانو جمی میگه هر مقدار کیسه برنج که داریم برای یی سادو بفرستید و به ماموران حکومتی بگید که ما داریم کاسه کوزه را در اینجا جمع می کنیم و در حال فراهم کردن مقدمات کار برای برگشتن به شیلا هستیم  که به ما مشکوک نشوند . چون دیگه به نظر نمی یاد که با ماندن در یانگزو چیزی بدست بیاریم . ما در راه شیلا برنجها را تحویل میدیم و بعد از جنگ می تونیم دوبار تجارتمان را اینجا رونق بدیم

تصمیم بانو جمی

در همین حال خبر میرسه که ارتش جیانگسو ماموران امنیتی بازرگانان را برای محلق شدن به ارتش فرا خونند(دفتر چه عزام به خدمت صادر می کنند )

گونگ بوک نامه فرماندار  را به ارباب سول میده و میگه که ایشون دستور داده که تمام ماموران امنیتی بازرگانان شیلای به ارتش ملحق بشند و اگه این کار را نکنیم تمام دارایی های ما را توقیف می کنند و ارباب سول میکه من شخصاً باید برم و با فرماندار صحبت کنم

نامه فرماندار

ارباب سول از جلسه با فرماندار بر میگرده و به همه میگه که اونها با تقاضای من موافقت نکردند و اگه ما افرادمان را ندیم شرکتهایمان را مصادره می کنند چون اونها نقشه دارند که دارایی های ما را تصاحب کنند ، این کار را می کنند . ارباب جو  بسیار عصبانی میشه و میگه من و تو زندگیمون را به خطر انداخیتم تا محاصره کانال را شکستیم و کالا به چانگ ان بردیم و حتی قول دادن که سطح و مقام ما شیلایی را بالا ببرند و حالا این طور می خواهند ما را نابود کنند ما همه باید با این دستور مخالفت کنیم  ولی بقیه نظر متفاوتی دارند تا اینکه نظر ارباب سول را می پرسند و ارباب سول میگه من دستور فرماندار را قبول نمی کنم چون افرادم  چند ساله که برای من کار می کنند و به من اطمینان دارند . من نمی تونم افرادم  را برای نگهداری از اموالم به مبارزه بفرستم  . اما شما خودت می تونید در این مورد تصمیم بگیرید و من شما محبور به انجام این کار نمی کنم

بعد از جلسه ارباب سول به گونگ بوک میگه به هر کدام از ماموران امنیتی مان ده طاقه ابریشم بدین و اخراجشون کنید(یعنی باز خرید) ولی گونگ میگه ارباب ما برای گروه حتی جونمان را میدهیم  و سعی در برگرداندن دستور ارباب را داره ولی ارباب سول میگه من نمی خواهم به خاطر حفظ اموالم جان شما را به خطر بندازم من اگه همه چیز را از دست بدم می تونم دوباره بعد از جنگ از نوع شروع کنم و تو می تونی دوباره برای من کار کنی . هر لحظه ممکنه افراد فرماندار به اینجا برسند سریع این کار را انجام بده

و گونگ بوک وقتی جدیت ارباب را می بینه قبول میکنه

تصمیم ارباب سول

و تمام افراد را فرا می خونه ومیگه شما مدت زیادی نیست که مامور امنیتی شدین . اگه مامور امنیتی نباشید دیگه لارم نیست به میدان جنگ برین بنابراین شما اخراج شدید  . بعد از این کار گونگ و یون پناه به مشرب میارند

اخراج

در همین حال افراد فرماندار برای دستگیر ارباب سول میایند وارباب سول را با بی احترامی دستگیر می کنند و حتی به زندان می اندازند

دستگیری ارباب سول

بانو جمی وقتی این خبر را می شونه خیلی تعجب میکنه و میگه من فکر نمی کردم که ارباب سول برای اطاعت نکردن این دستور این قدر یکنده باشه . به هر حال ما بابد هر چه سریعتر اینجا را ترک کنیم  (همه مثل بانو جمی خود خواه نیستند که)

با شنیدین خبر دستگیر ارباب سول تمام ماموران امنیتی ارباب بر می گردند و می گوید ما حاضریم برای نجات ارباب جانمان را بدیم و ما می خواهیم به میدان جنگ بریم  . در این اوصاف سرپرست یو خبر میره که ارتش ونینگ جان به فرماندهی ژنرال وانگ وارد یانگزو شده و تمام مغازها در بازار را توقیف کردند

گونگ بوک به دیدن ژنرال وانگ میره و  خودش را معرفی میکنه و ژنرال وانگ او را می شناسه و میگه تو همونی که محاصر کانال را شکستی حالا چی می خواهی و گونگ بوک قصیه را میکنه و ژنرال وانگ میگه ما در جنگ هستیم و دستور فرماندار دستور امپراطور بوده . گونگ بوک میگه که من و افرادم به ارتش شما می پیوندیم  . خواهش میکنم شما مقدمات آزادی  ارباب را فراهم کنید

ژنرال وانگ وارد یانگزو شد

 

ژنرال وانگ تصمیم خودش را می گیره و گونگ بک را در خط مقدم ارتش خودش میزاره و گونگ بوک هم با کمال میل قبول میکنه

ارتش ونینگ جان مامور مراقبت از تسلیحات ها ایوم بوده و حالا بعد از شکست به یانگزو آمده و افراد یی سادو با اشاره به این نکته می گویند که ما باید قبل از اینکه اونها دوباره تجدید قوا بکنند به یانگزو حمله کنیم  و یی سادو نظر یوم مون را می پرسه و یوم مون میگه که ما با حمله به  یانگزو نفع ای نمی بریم ما اول باید به طرف چانگ ان بریم . یی سادو میگه که ممکنه ارتش ونینگ جان از پشت به تدارکات ما حمله کنه ولی یوم مون میگه وقتی که بخش اعظم ارتش اونها برای حمله به تدراکات ما از یانگزو خارج شدند ما اونوقت باید به یانگزو حمله کنیم و یی سادو نظر یوم مون را تایید می کنه و اینطور همه  افسران اونجا روپوز می خورند

جانگهوا در کمپ یی سادو برای کمک به یوم مون به مداوای افراد زخمی یوم مون مشغوله که یوم مون اون را در این وضع می بینه

ژنرال وانگ هم نقشه یی سادو را می خونه و میگه ارتش یی سادو  نمی تونه به یانگزو حمله کنه چون هدفشون چانگ انه و نقشه اونها بعد نابود کردن مهمات ما در نزدیگی چانگ ان مسدود کردن کانال بزرگه و ما باید از پشت به تدارکات اونها حمله کنیم  و از رسیدن اذوغه به آنها جلوگیری کنیم . و به افرادش می سپاره که با افراد باقی مانده باید چنان وانمود کنید که انگار تمام افرادمان مشغول محافظت از یانگزو را برای اینکار بردیم

ارباب یی به مقر یی سادو میاید و به اون میگه که تا سه روز دیگه پنج هزار اسب برای شما میرسه و نگران اوضاع نباشید که در همین حال خبر میارند که واحد اصلی ارتش ونیگ جان برای حمله از به پشت ارتش به راه افتاده و الان بهترین زمان برای حمله به یانگزو است  و فرمانده اونها هم ژنرال وانگ است ( نقشه ژنرال وانگ گرفت)

در همین حال یوم مون میگه که ونینگ جان بهترین ارتش امپراطوره و اگه ما بتونیم ژنرال وانگ فرمانده ارشد ارتش ونینگ جان را دستگیر کنیم  باعث بالا رفتن روحیه افرادمان می شه  

و یی سادو دستور دستگیر ژنرال وانگ را به یوم مون میدهد

دستور عالی جناب

فرار صبح برای یوم مون خبر میارند که ژنرال وانگ یانگزو را ترک کرده و در ژنگزو به سر می بره  و واحد اصلی ارتشش در زیک سزو ماندند و فقط گارد محافظش همراهشه و یوم مون فرصت را از دست نمی ده و دستور حمله برای دستکیری ژنرال وانگ را میده

 

دستور حمله

گونگ بوک و رییس موچانگ که حال وارد ارتش شدن دارند در مورد برگشت بانو جمی به موجینجو حرف می زند که فرمانده اونها را احضار میکنه و بهشون میگه که شما باید فوراً به فرمانده ارشد ژنرال وانگ ملحق شین چون جاسوس یی سادو نقشه ما را خونده و اگه ما مراقب نباشیم و بهش اطلاع ندیم او در معرض خطر قرار می گیره

زنرال وانگ با گارد محافظتی در مسیر به سمت ژانگزو هستند که یوم مون و افرداش اونها را غافل گیر می کنند و ژنرال وانگ را دستگیر می کنند

و گونگ بوک دیر به اونجا می رسه و وقتی می فهمه که ژنرال کشته نشده می خواهد سریعاً بره دنبالشون که رییس موچانگ جلوش را میگیره و میگه ما سه تایی نمی تونیم با اونها حریف بشم . گونگ بوک به مقرر بر می گرده و با خواهش وتمنا یک گروه از ارتش را برای آزاد کردن ژنرال وانگ تحویل میگیره

یو مون ژنرال وانگ را سالم به مقرر یی سادو میاره که نامه ی سادو را دریافت میکنه که دستور داده که ژنرال وانگ را به چانگ ان ببرند

ژنرال وانگ اسیر در دست افراد یوم مون

نامه یی سا دو

 

 

 

و حال این قسمت از فیلم  را به خاطر دارین در واقع اینها را در اولین قسمت داستان نشان دادند که یک گروه از ارتش به ارتش دیگه ای حمله کردند . در واقع مثل بقیه فیلمها که یک قستهایی از اخر فیلم می گذارند و بعد داستان در مورد چگونگی پیداش این اتفاق پیش میره

در اینجا هم همینطور فقط اون اتفاق وسط سریاله نه آخره و این سکانسها حمله افراد گونگ بوک به افراد یوم مونه را نشون میده

اولین سکانس داستان

قشون کسی

ارتش یوم مون

ژنرال وانگ

هماهنگیهای لازم صورت میگیره و قرار بر این میشه که یون و گونگ از جلو اونها را غافل گیر کنند و رییس موچانگ هم ژنرال را آزاد کنه

گونگ بوک و افراد ارتش یوم مون را غافل گیر می کنند و به سمت اونها تیر اندازی می کنند و وقتی یوم مون به سمت اونها حمله می کنه فرار می کنند تا تا اونها را به دنبال خودشون بکشانند

 

از طرف دیگه رییس موچانگ هم حمله می کنه و ژنرال را آزاد می کنه

ژنرال وانگ آزاد شد

از اونطرف باز کماندارن گونگ که در خاکها قایم شدن افراد یوم مون را غافلگیر می کنند و در کل محاصره می شوند  چون افراد یو مون خیلی تعداشون بالاست و چاره ای نیست  جزء با تیر و کمان

 

و یو مون که بد جور غافل گیر شده

 

 

 

قسمت بیست وسوم

ارتقاء درجه

فرماندار جیانگ سو (ژنرال وانگ ) : من بداین وسیله به جانگ بوگو و جانیون و چویی موچانگ مقام فرماندهی  اعطا می کنم

گونگ بوک  خطالب به بانو جمی : من فرماند ارتش ونینگ جانگ هستم  و از الان شما هر وقت می خواهید یانگزو را ترک کنید باید به من گزارش بدین

یوم مون : بانو جانگهوا شما واقعاً می خواهید بازرگان نظامی بشین ؟ خواهش میکنم این کار را نکنید . این کار مناسب شما نیست